اول سلام!
حالتون خوبه؟!منم خوبم!مُتشكرم!
آپ امروز خيلي طولانيه! اگه كار داري فقط برو حاضري بزن!
ديروز روز عجيبي بود!!!از صبح كه بلند شدم يه عالمه كار ريخت رو سرم!
بايد ماشين بابابزرگمو از صافكاري ميگرفتم،اين لگن هم ترمز درست حسابي نداشت!! دو سه بار نزديك بود جان به جان آفرين تسليم كنم! خدارو شكر بدون مشكل خاصي باسلام و صلوات رسيدم خونشون!
بعد از ناهار مامان اينارو برداشتم كه سريع بريم خونه! آخه تو اين چند وقت اصلا درس نخوندم! اين ترمم كه هر چي 3واحديه گرفتم!
تو راه برگشت نزديك بود دعوام شه!
داشتيم ميومديم سمت خونه، يه206 سفيد هي لايي ميكشيد،هي بوق ميزد،هي ... اومد از كنار من رد شه(البته از سمت راست!) يه موتوري جلوش بود نزديك بود بزنه به اون!
اومد پشت سر من بوق و چراغو داد و بيداد! منم گذاشتم رو حساب اينكه ترسيده نميدونه چيكار داره ميكنه! اومدم مردونگي كردم بهش راه دادم،اومد كنارم(يه پسر 22/23 ساله،موهاي شونه كرده، يه عالمه ريش،عينك بچه مثبتي،يقه آخوندي!) شروع كرد به فحشاي ركيك دادن!حالا منو ميگي برق گرفتم!! كه با اين قيافه مثبت چه طوري روش ميشه كه يه همچين فحشايي بده،اونم جلو مامانو خالم كه عقب نشستن!تو همين حين بود كه ديدم داره ميگه ميخواي ماشينتو بخوابونم تا حالت جا بياد؟!؟ منم كه تا اون لحظه تو شك بودم يهو به خودم ميومدمو اون رگ سيدي زد بالا!!! كشيدم طرفش گفتم بزن بقل بغل!!(انقد وحشيانه رفتم طرفش كه الان فكرشو ميكنم،خودم ميترسم!)كشيدمش كنار اوتوبان،حالا مامانم داره دادو بيداد ميكنه كه نرو،ولش كنو اين حرفا!
رفتم پايينو باقي ماجرا:
من:بيا پايين من منتظرم!
اون يارو:برا چي؟!(بازم با لحن تند)
من:مگه نميخواستي ماشينمو بخوابوني؟من منتظرم!بدو!
اون يارو:خيلي پر رو هستيا!
من:زر زر نكن،حرف زدي پاش واستا!(البته با عرض معذرت بابت بد دهني!)
اون يارو:آقاي محترم درست صحبت كن...
من:من درست صحبت كنم؟!تو فحش ميدي،از راست سبقت ميگيري، خركي رانندگي ميكني،ميخواي ماشين مردمو بخوابوني!بيا پايين ببينم اصلا كي هستي!ميتوني ماشين بخوابوني يا نه؟!
اون يارو:(كم كم داشت به غلط كردن ميافتاد بابت لفظي كه اومده بود!)حالا كه وقت ندارم بايد برم عجله دارم...!
من:آخه نفهم چيكارت كنم؟!اصلا ميدوني اين ماشينه كيه كه ميخاي بخوابونيش؟!(حالا منم دور گرفتم همينطوري دارم خالي ميبندم! آخه قيافم از اون مثبتتر بود!) ميخواي زنگ بزنم بيان ماشين خوابوندن يادت بدن؟!
اون يارو:حالا مشكلي پيش نيومده كه،ببخشيد.من يكم عجله داشتم!......
تو دلم داشتم بهش ميخنديدم!كه اين يارو چقد بدبخته!
گذاشتم بره! تو راه هم خندم گرفته بود هم گريه!
خنده از خريتو سادگيش!گريه از اينكه چقد بدبختيم كه طرف با يه ريشو يه لباس آخوندي فكر ميكنه همه ازش ميترسن!(كه واقعا هم بعضيا ميترسن!) گريه از اينكه چرا هر كي دوس داره از وجهش سوء استفاده كنه؟! گريه از اين كه اگه كسي ديگه جاي من بود،مجبور بود اين همه فحشو بد بيراه بشنوه بدون اين كه لام تا كام حرف بزنه!
اومديم تا سر خيابونمون، يه پرشيايي واستاده بود،داشت برا دختر مردم مزاحمت ايجاد ميكرد(قيافش ميزد كه از بابايه منم بزرگتر باشه!، خودتون اصل قضيه رو حدس بزنيد!) تا اومدم از بغلش رد شم، با اين كه روش اونور بود راه افتاد اگه يه لحظه نديده بودم(با توجه به شتابي كه اون گرفت) بايد ماشينمون ميداديم جاش يه خروس قندي ميگرفتيم! همين طور كه دستم رو بوق بود رفتم جلوش واستادم،شروع كردم به فحش دادن(با عرض معذرت!)
رامو كشيدمو رفتم! جالب اينجاست كه تا دم خونمون سپر به سپرم ميومدو بوق ميزد،ميخواست بياد منو بزنه! ديد كه پيچيدم تو مجتمع(آخه ما تو يه مجتمع مسكوني زندگي ميكنيم) راشو كشيد رفت.كاش ميومد تو، با بچه ها يه بلايي سرش ميوورديم كه....! حالا مامانمم گير داده كه چرا با اينا كه شئور شعور ندارن، دهن به دهن ميشي؟! ميان ميزننت، منم حوصله بيمارستان رفتن ندارم!(با تشكر از مهر مادريشون!!!!!)
تا اينجاش شايد يه روز پردردسر بود مثل روزاي پردردسر بقيه!!ولي قسمتاي خيلي دردناكي داشت(برا من نه ها!اجتماعي! البته حالا كه فكر ميكنم هم برا من هم اجتماعي!).
برا من از اون دردناكتر اين بود كه مثلا ميخواستيم خالمو بگردونيمو بياريمش خونمون تا هم هواش عوض شه و هم مامان بزرگم يه استراحتي بكنه! آخه خالم مريضه، ام-اس داره.
با اتفاقايي كه ديروز افتاد،به جاي بهتر شدن نزديك بود بهش حمله دست بده! البته يه حمله خفيف دس داد(آخه با اين كه حالش خوب بود اونروز، نميتونست از ماشين پياده شه) ولي از اونجايي كه سريع متوجه شديم، تمام نيروس دارويي رو بكار برديم تا از اين بدتر نشه!! اينم شانس ما بود!
و حال قسمتي شيرينه اين پست(البته برا من،ممكنه برا شما بيمزه باشه!):
1-تو اين چند وقت هربار كه اومدم خونه بلاگفا رو باز كردم! ديدم يا علي!!! كامنتدوني يه عددايي نشون ميده(خصوصي و غير خصوصي با هم) كه باورم نميشه!(نميدونم اين از لطف شماهاست يا واقعا انقد دوست داشتنيم!)،البته مطمئنم كه از لطف شماهاست!
نميدونيد چه كيفي داره وقتي اين همه دوست داشته باشي كه بهت لطف داشته باشن!(ميدونيد؟!خب من نميدونستم تا حالا، تازه فهميدم!)
2-درمورد اون شكايت كذايي(كه يه سري از دوستان لطف داشتن ومسخره ميكردن!!) بگم كه موضوع شكايت: پارك خودرو در كوچه 6متري وسد معبر بوده!
جالب اينجاست تو همون كوچه باريك خودش دوتا ماشين ميذاره!
اينطور كه پيداست اين همسايه عزيز خرش خيلي ميره! آخه ماهم از ايشون شكايت نموديم! خيلي صريح اعلام فرمودن كه يه كاري ميكنم كه پروندتون(شكايت ما عليه اونا) نره دادسرا! ديروز كه پيگيري كرديم در كمال ناباوري ديديم افسر كلانتري ميگه پروندتون گم شده! يعني اين همسايه ما آخره پارتي و خلاف تشيف دارن!! اونجا شد كه خونواده بنده بعد از كلي خواهش و التماس ماها قبول كردن كه دست بكار شن! و رفتن استشهاد محلي جمع كردن! و يه سري كاري ديگه كه گفتن نداره!
خدا رو شكر كارمون راه افتاد! ولي خاك بر سرشون!اگه كسي پارتي نداشته باشه....
دو چيز خيلي جالب هست اونم اينه كه:
اينا خودشون(پسره،زنش،مامانه!) سابقه دارن! قاچاق مواد و مشروبات الكي(ببخشيد الكلي!) انقد به مراحل دادگاه واردن كه هم تونستن بدون اينكه سابقشون بيرون بياد از ما شكايت كنن و هم اينكه كلي پارتي داشته باشن كه پرونده مارو گمو گور كنن!
بعد تازشم! تو اينجا زن اون خونواده از ما شكايت كرده! تو دادگاه شوهره ميره پشت زنش قايم ميشه!
3-در مورد منم نگران نباشيد(هر چند ميدونم كه نبوديد!)، فعلا قصد خودكشي ندارم!داريم با هم به توافق ميرسيم!
4-تو اين مدت كوتاهي كه بينتون هستم، خيلي خوش گذشت ايشالا كه... نه ببخشيد يه چيز ديگه ميخواستم بگم! تو اين مدت شايد خيلياتون منو شناختيدو به شوخيهاي بي مزم عادت كردين، براي اونايي ميگم كه هنوز منو نشناختن و ممكنه از دستم ناراحت شده باشن: بخدا قصد ناراحت كردنتونو ندارما، هر چي كه تو كامنتدونيتون ميگم شوخيه، تورو خدا كسي به دل نگيره و ناراحت نشه!
5-پنج نداره!!
6-اون پستي كه با عنوانه غصه نوشتم تازه داره دردسر ساز ميشه!به خدا منظوري نداشتم! غلط كردم!
7- بابت لوس بازيه پست قبل هم ببخشيد، ديگه تكرار نميشه!(البته قول نميدما!)
فعلا همينا!
تا برنامه بعدي خدانگهدار!
يه دست...يه هورا....(ديوونه هم ....)
بعدا نوشت:فرا رسیدن ایام سوگواریه حضرت فاطمه رو تسلیت میگم به همتون
كي گفته بود من آپ كردم؟!؟
سلام عليكم!!
حال مبارك!؟
اگر از احوالت من بپرسيد،ملالي نيس جز دوري شما!!
(نميپرسيد؟!
خيلي نامرديد
)
تو اين چند وقته كه اين بلاگ راه افتاده زندگي من يه جور ديگه شده، هم خنده دار، هم گريه دار،هم....
تو اين چند وقت يه عمو، يه مامان، دوتا خواهرو ..... پيدا كردم!!!
تو اين چند وقت اولين شكست عشقيمو خوردم!!
(نخند خب!!
!خوبه منم به تو بخندم؟!؟
آره خودتو ميگم
)
دنياي جالبيه اين دنيا مجازي،من كه دارم متاسفانه بهش وابسته ميشم،ميگم متاسفانه چون از وابستگي بدم مياد،خيلي بدم مياد،خيليا!!!
به هر حال مجبوريم به زندگي(اين جمله به كل پست چه ربطي داره نميدونم
،همينطوري به ذهنم رسيد)، تو مدت زندگي جبر شديدي وجود داره!هي ميگن بايد زندگي كني،زوركي!(البته من از اون جوندوستام كه اگه اون آقاهه اومد سراغم،سعي ميكنم با مذاكره كاري كنم كه بره يه چند وقت ديگه بياد،چيزو ميگم ديگه حضرت اسمشو نبر!
)
چند روزه دادگاهو دادگاه كشي داريم!!
اين همسايه مامان بزرگم اينا رفتن از ما شكايت كردن.به چه جرمي؟بگم خندتون ميگيره!!! به جرم پارك كردن ماشين تو كوچه!!!
باورتون شه،دقيقا متن شكواييه كه دسته ما رسيده همينه!!
اگه اين عمه هاي ما برا طرف قاطي نميكردن همه چي تموم شده بودا، ولي از اون جايي كه ما سيديم و سيدا بعضي اوقات ... ميشن!
رفتن يه حال گيري اساسي از طرف كردن
كه منجر شد به شكايت دوم به دليل تحديد امنيت خانوادگي طرف!!
(نه خير عمه هاي بنده چاقو همراشون نبوده كه! رفتن جيغ جيغ
كردن فقط،همين!!).حالا كارمون شده كه هر روز بريم دادگاه و به اتحاماتمون در مورد برهم زدن نظم عمومي و تحديد و تزوير(اگه املاشو درست نوشته باشم!به معني زورگويي!) جواب بديم!
خود قاضيه خندش گرفته از اين پرونده! اين وسط فقط ميخوان باباي مارو سكته بدن!
انقد اعصابش خورده كه لكنت زبون گرفته!!
ديشب يه ربع داشت تلاش ميكرد كه بهم بفهمونه كه:برو ماشينو بنزين بزن،فردا ميخوام برم جايي كار دارم!
منم كه شكست عشقي خوردم،الان همش دارم داريوشو محسن چاوشي گوش ميكنم!
،مخصوصا اون آهنگ چاوشي كه ميگه از اون بالا نگا كردم،زمين منو صدا ميزد!
(خالي بستما از اين خواننده هايي كه فقط غمناك ميخونن حالم بهم ميخوره!
)!فردا تو راه دانشگاه ميخوام خودمو بندازم جلو مترو خودمو بكشم
خلاص شم از اين زندگي نكبتي!
!(البته تو راه برگشت ميندازم آخه فردا مدار مخابراتي داريم،3واحديه خيلي سخته!!!
)
جدي ميگما كه شكست عشقي خوردم!
شوخي نميكنم!!اگه ميبينيد با اين مسئله اينطوري برخورد ميكنم مال اينكه بهش قول دادم، ولي من كه از رو نميرم!!!(به خودشم:خيال كردي!
) دنبال يه دليل محكمه پسندم كه براي علت علاقم پيدا كنم!
همين ديگه... همين بود تموم شد حرفام!
پ.ن1:ممنون عمو سهيل!
پ.ن2:يه دوستي تو كامنتاي قبلي نوشته بود كه اسمايل گذاشتن كار دختراس، مردا نبايد اسمايل بذارن زشته!منم چه قد رعايت كردم!!!(راست ميگه؟!
)
پ.ن3:همه وبلاگ نويسا دخترن؟!
تو اين مدت غير عمو سهيل،يه مذكر نديدم!! اون پسرايي هم كه بلاگ دارن، همش شعراي عاشقانه ووو ...
مينويسن منم حالم بهم ميخوره،بيخيال كامنت گذاشتن براشون ميشم!لطفا يه پسر معرفي كنيد!!!
بعدا نوشت:سايت فارسي نوكيا هم راه افتاد(قابل توجه افراد بيسواد مثل بنده!!!)
دو روزه كه حالش دوباره بد شده،همش بد بيراه ميگه،با خودش حرف ميزنه،نميشه رفت طرفش،هر چه قد ميخوام به روش نيارم نميشه كه،آخرش از كوره در رفتمو بهش گفتم: بسه ديگه چه قد خودتو لوس ميكني،بقيه هم آدمن،حق زندگي دارن.
فقط نگام كرد،هيچي نگفت.كاش يه چيزي ميگفت،كاش ميزد زيره گوشم،اينطوري حداقل....
همه بهم ميگن تو هم به اون رفتي،يه دنده و كله خر.اونم تو جوونياش مثه تو فك ميكرد ولي حالا...
با اين حرف از آيندم ميترسم،آخه منم مثه اون تمام مردمو دوست دارم،با هر ديني،با هر مليتي،با هر لهجه اي...دوس دارم اگه يه روزي سره منم يه همچين بلايي اومد،وقتي همون مردمي كه دوسشون دارم تنهام گذاشتن،بازم به همين كله خر بازيم ادامه بدم و از تنهايي نترسم.
اگه همين يه دنده بودنو كله خر بازياشون(خودشو امثالش) نبود الان منو تو انقد راحت نميتونستيم بشينيم پاي نت!
ميشديم مثه عكسه تو ادامه مطلب.
بهتون توصيه ميكنم كه به ادامه مطلب نريد،چيزه جالبي نيس!(اينو نگفتم كه تحريكتون كنم حتما بريد ببينيد،اگه چيزه ديدنيي بود همينجا ميذاشتم)
سلام،
حالتون چه طوره؟
منم خوبم به لطف شما!
اين داستاني كه ميخوام بگم بهونه اي شد براي آپ امروز!!
دو سه هفته پيش كه از دانشگاه اومدم خونه، ديدم مامانم چپ چپ نگام ميكنه
.منم به
رو خودم نيووردمو رفتم تو اتاق
. ديدم مامان اومده دم درو داره باز چش غره ميره،
مامان: چيزي نميخواي به من
بگي؟؟
من:نه مثلا چي؟ !
مامان:يه ساعت پيش يه خانمه زنگ زد!!
من:خب كه چي؟!
مامان: گفت با تو كار داره!!بهش گفتم كه نيستي،گفتم اگه كاري داره بگه تا من بهت
بگم! اونم گفت كه كار خصوصي داره حتما بايد به خودت بگه،گفتش دوباره بعدا تماس ميگيره
باهات.چه صداي نازي هم داشت!! بگو ببينم كي بوده؟!
من:با من كار داشت
؟!كي بود خب؟ميپرسيدي ازش....
مامان:پرسيدم اما نگفت!
سريع رفتم شمارشو از تو تلفن نگاه كردم ببينم كيه،ديدم با 2261 شروع ميشه،هر چي
فكر كردم كسي به ذهنم نرسيد،گفتم زنگ بزنم ببينم كي بوده.هر چي زنگ زدم اشغال بود.
فرداي اونروز داشتم آشپزي ميكردم (خواستم بگم كه آشپزي هم بلدم
) كه تلفن زنگ
زد،حواسم به شمارش نبود،ديدم يه خانوم مهربون منو صدا ميكنه
.
خانومه:سلام،منزل آقاي موسويييييي؟!
(با عشوه بخونيد)
من: سلام بعلهههههههه(حالا جو گيرم شدم!!
)
خانومه: با آقا امير حسين كار داشتم!!!
من:خودم هستم(يه نگاه به شمارش كردم تازه دوزاريم افتاد كه كيه ! )
خانومه:من از شركت شاتل مزاحم ميشم از اونجايي كه شما مصرفه شبكه هوشمندتون زياده تو
قرعه كشي ما برنده 20ساعت اينترنت شديد!!
من: جدا؟!
(هم ناراحت شدم هم خوشحال،خوشحال شدم كه بيست ساعت اينترنت بردم،ناراحت
شدم چون...چون...ولش كن حالا مهم نيست !
)
خانومه:بله،يوزر و پس رو يادداشت ميكنيد؟!
من: بله چرا كه نه،يه چند لحظه من خودكار پيدا كنم!(كيف دادشم مثل هميشه تو اتاق
ولو بود،همه جاشو بهم ريختم تا يه خودكار پيدا كردم،حالا مامان هم داره نگام ميكنه
و از هول شدن من تعجب ميكنه،تازه يادش ميفته كه ديروزش چه خبر بوده
)
من:بله،بفرماييد...
خانومه:يادداشت كنيد......
من:لطف كردين،خداحافظ.
مامان:كي بود ؟
من:چيزه...(آخه داشتم يوزر و پس رو چك ميكردم)
مامان:همون دختر ديروزيه بود نه؟!
من: آره...
مامان:چه پورو!
!زهرمارو آره!
ا ين چيه تو دست؟!واي شماره خونشو داده نه؟!
(بعدا
فهميدم به اون شماره زنگ زده،يكي گفته شركت شاتل بفرماييد،اين مامان ما هم فكر
كرده كه دختره از محل كار با من تماس گرفته!!
)
من: نه بابا،دختره كيه،برنده شدم،20ساعت اينترنت بهم دادان...
مامان:غلط كردي،دوروغ گو،پسر جون فك نكن با اين حرفا ميتوني گولم بزني
....
انقد براش دليلو مدرك اوردم تا يه ذره باور كرد،ولي بازم شك داشت.تا
ديروز...
مامان:دوباره شاتل جون زنگ زد!!
زنگ بزن ببين چي كارت داره!
من:اگه كار داشته باشه خودش دوباره زنگ ميزنه!!
(شوخي كردم خب،چه ميدونستم جدي
ميگه!
)
يهو تلفن زنگ زد،دوباره همون خانومه بود.
خانومه:سلام،منزل آقاي موسوي؟با آقاي اميرحسين كار داشتم،...شما برنده 20ساعت
اينترنت شدي...
من:سلام...بله...خودم هستم...بله...بله...ممنون،لطف كرديد....(اين دفعه گذاشتم رو
اسپيكر تا مامان هم بشنوه و بعدا گير نده)
با اينكه مامان بازم بهم شك داره ولي خب اوضاع از قبل بهتر شده...اينجوري به نفع
منم شد...
يادشون افتاد كه يواش يواش ديگه بايد آستيناشونو بزنن بالا...
برن
دستاشونو بشورن بيان ناهار بخوريم ...
(همون كه خودت فهميدي...
)
اينطوري بود كه به خاطر كارمنداي خوبه شاتل دوبار مرگو با چشام ديدم،جالب اينجاست
كه هر دوبار اسمم تو برنده هايه سايت نبود!!!
اصلا دفعه دوم خيلي كمتر از هوشمنده
شاتل استفاده كرده بودم،اصلا يه ماه نشده بود!!!(آخه بايد در عرض يه ماه حداقل
20ساعت از هوشمند استفاده كني،تا تو قرعه كشي شركت كني)
شايد اون خانمه از من خوشش اومده...
روش نشده بهم بگه خواسته اينطوري نمك گير كرده
باشه...
پسر به اين خوش تيپي...نازي...
تازه بعد از اين 20ساعت ميخوام از هوشمنده رسپينا استفاده كنم... ميگن هر هفته 2تا
آيفون ميده...
تازه ميگن كارمنداشون هم بهترن....
همين ديگه،من برم ،الان عمو سهيل خفم ميكنه
حالا خوب شد گفت 4 صفحه
ننويسياااا.....
خداحافظ
پ.ن1:برا اين پست يه آهنگ آماده كرده بودم كه هر كاري كردم نتونستم اجراش كنم...
تو پست بعدي حتما ميزارمش...
پ.ن2:شما شركت ديگه اي
نميشناسيد كه جايزه بده،البته از جايزه مهمتر كارمنداشن!
پ.ن3:شوخي كردما،جدي نگيريد!
سلام عليكم
حالتون چه
طوره؟منم خوبم،به لطفه شما!
واقعا از
همه ممنونم كه تنهام نگذاشتيد، نميدونم چه جوري تشكر كنم،مخصوصا از نگار خانوم كه
خواهري رو در حقم تموم كردن.ايشالا جبران كنم
.
به قول عمو
سهيل چند وقت بعد كه يه كوچولو حرفه ايتر شدم،اين پستاي اول خيلي خاطره انگيز
ميشه،پس اينجا از همه تشكر ميكنم تا بعدها يادم نره كه يه روزي چه ق د ناشي
بودموبدون كمك دوستام امكان نداشت كه بتونم بنويسم.
آره اين
دنياي مجازي خيلي عجيبو جالبه.جالبيش اينكه همه مينويسن تا حرفاشونو، خوشيهاشونو،
درداشونو با هم به اشتراك بزارن،عجيب اينكه بيشتر اوقات بدون اينكه كسي كس ديگه رو
بشناسه بهش كمك ميكنه و انقد با هم مهربونن، شايد تو دنياي واقعي اينجوري نباشه،
برا من كه خيلي صادقه چون با ظاهر و سرو وضم كمتر كسي به خودش جرات ميده كه بهم
نزديك شه، خب من چي كار كنم كه قيافم خيلي مثبته؟(ميدونيد كه چه جور مثبتي رو
ميگم) ولي انقده خوبم كه نگو!!!
ول كنيم
اين حرفا رو! در مورد خودم بگم كه الانو نگاه نكنيد كه چرتو پرت مينويسم يه روزايي
بود كه انقد خوب مينوشتم همه فك ميكردن كه نويسنده بشم،ولي انقد اين معلماي انشاو
ادبياتو ... تو دوران دبيرستان تو ذوقم
زدن كه چرا اينجوري مينويسي، چرا اونجوري مينويسي، چرا شكسته مينويسي، چرا رسمي
نمينويسيو.....منم ذوقم كور شد.
يه بار هم پارسال بود كه در مورد رپ فارسي،جامعه،نقشش
و اينكه آيا ميتونه اثر مثبتي هم داشته باشه يا نه يه مقاله 4 صفحه اي نوشتم برا
يه هفته نامه بردم،يكي از كارمنداي اونجا(شايدم آبدارچيش بود!!)بعد از كلي برانداز
كردن مسخرم كردو گفت پسرم بد نيستا،ولي بايد بيشتر تلاش كنيو از اين حرفا..... يك
ماه پيش به طور خيلي اتفاقي اون مجله رو خريدم....رسيدم به قسمت فرهنگ و
هنر.....بقيشم كه ميتونيد حدس بزنيد!!! عينه مقاله من به نامه يكي ديگه چاپ
شده بود، خواستم برم شكايت كنم كه بنا به دلايلي بيخيال شدم.
البته بگما يه جورايي بهم اعتماد به نفس داد كه
بيام اينجا بنويسم.
اينجا دارم
تمام تلاشمو ميكنم كه بتونم دوباره خودمو پيدا كنم، به وبهاتون هم
ميام،........(مسيج اومد، يادم رفت چي ميخواستم بگم!! آخه من عادت ندارم پاك كنمو
جمله بسازم)
ميدونم
زياد نوشتم،تحمل كنيد درست ميشه!
روزاي خوبي داشته باشيد.
سلام
همونطوري كه اون گوشه ميتونيد بخوني اسمم
اميرحسينه،فاميلمم كه اون بالا نوشته شده،متولد بيستم خرداد هزار سيصد و شصت و
خورده اي هستم.
دست به
نوشتنم بدك نبود،يعني قبلا يه كوچولو خوب ميتونستم بنويسم ولي نمينوشتم،يعني
مينوشتما ولي جايي اونا رو نگه نميداشتم،هر وقت به يه وبلاگ سر ميزدم ميديدم يكي
داره روون مينويسه و چندتا هم دوست خوب پيدا كرده،كلي حسوديم ميشد، تا اينكه بدليل
مسايل جانبي از نوشتن دور افتادم.حالا اومدم اينجا بنويسم تا هم نوشتن يادم نره و
هم چندتا دوست خوب پيدا كنم.
از هر كيم
كه مطالب اين بلاگ رو ميخونه ازش نميخوام كه نظر بده،ولي دوست دارم راهنماييم كنه
كه چه طوري بهتر بنويسم،ميتونيد از طريق ميل با من در تماس باشيد.
سلام اين اولين پست اين وبلاگه،منم يه بلاگر ناشيم،اصلا نميدونم چي ميخوام بنويسم.ولي اينو ميدونم كه براي خالي شدن مينويسم.